دختری با گیسوان بلند و قلبی اندوهگین، روزی زنی را دید که میگرید، که زجر میکشد، که اندوهش برایش سنگین است. آن زن نیز گیسوانی بلند و زیبا داشت اما همه را با افساری بسته، زیر چادری همچو قفس تاریک و کور پنهان کردند. زن نیز آوای بلند و واژههای کمرشکن داشت اما گلویش را با زنجیری محکم بستند. زن نیز چشمان ژرف و براق داشت که غم زیبایی را حمل میکرد و صورتی رعنا و بینقص که واژه زیبا را تفسیر میکند اما پشت پردهها نهان است. قلبی که زخمی است اما امید در آن حکاکی شده است. با روحی بلندپرواز اما بالهای شکسته و رویایی بزرگ. همچو الماس، براق، زیبا، چشمگیر و محکم. با لرزی در بدن به آن زن چشم دوخت. آری، آن زن انعکاس خود او در آیینه بود. اشک همچو آبشار از چشمهایش که انسان را به یاد قهوه و کتاب میاندازد، سرازیر شد و صورتش را نمکی کرد. این اندوه، این رنج، درون دختر چیزی ساخت که مانند نور بود، مانند یک جرقه، مانند یک حس جدید، همچو شیرجه زدن در دل اقیانوسی جدید. اسمش «تغییر» بود. این تغییر نخست از درونش منشاء گرفت و مغزش، قلبش و روحش را در آغوش گرفت. دیگر نمیخواست گلویش در قفل و زنجیر باشد، پس صدایش را بلند کرد تا به گوش جهانیان و خدای جهانیان برسد. موهایش را رها کرد تا باد آن را در آسمان برقصاند. او در تکاپو بود تا حق انسانیاش را از اسارت جاهلان و تاریکدلان آزاد کند، تا خود مزه آزادی را بچشد. به او تحمیل شده بود که شجاعت کلمه متضاد توست، اما با خود اندیشید: اگر شجاعت یعنی حتی هنگامی که هیچکس به من باور ندارد قدمهایم را متوقف نمیکنم، یا باور به عزم و قدرت خویش دارم؛ پس من شجاعام. من شجاعت قلم به دست گرفتن را دارم. من شجاعت تبدیل کردن رویاهایم به واقعیت را دارم. آری، من شجاع هستم. من، تو و ما شجاع هستیم و قادر به شکستن محدودیتها هستیم... زیرا ما انسان هستیم.
Creative Writingفارسی
من، تو، ما شجاعیم
مسابقه نویسنده خلاق #3
فریده اکبری3 min2026-06-24

